.
.
.
یک
دو
سه
چار
پنج
شش
هفت
هشت
نه
ده
یازده
دوازده
سیزده
چارده
پونزده
شونزده
هیفده
هیژده
نوزده
بیست
بیست و یک
بیست و دو
بیست و سه
و بالاخره با رسیدن ِ امروز که ظاهرا از جنس ِ همه ی روزهای معمول ِ دیگه ست :
بیست و چار!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10:24  توسط زهرا
|
... خدای من! امروز هوا چه تازه تر از همیشه در عمق ِجانم نفوذ می کند. هوا که اینچنین می شود انگار تازه می فهمم که چه قدر محتاجش بوده ام٬ وای که چه نفسی کم می آورم از این بابت. پس عمیق تر از قبل شروع به نفس کشیدن٬ به بو کشیدن می کنم... وه که چه پُر می شود مشامم از بوی ِ تازگی٬ باران، بهار، سبزه و هزار عطر ِ آکنده ی دیگر...رایحه ها دلنشینند، اما نه آن قدر که سیرابم کنند... گمشده ای دارم که پی ِ آنم گویی...
باز بو می کشم، این بار پی ِ همان رایحه ی آشنا و غریبم که با من است و با من نیست٬ خودم را می گویم. عمیق، عمیق تر و باز هم عمیق تر نفس می کشم! نه! انگار نیستم در این دنیا؟ مرا چه شده است؟ خودم را کجا جستجو نکرده ام که باید؟ بهار، باران، سبزه و هزار جور رایحه ی مستی آور... همه ی زیبایی ها که هستند، مگر من زیبایی ِ این جهان نیستم؟ پس کجایم؟ شاید هنوز نشده ام آنچه بالقوه هستم؟
آآآآآآآآآآی، کسی می داند کجایم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در قعر ِ چاه؟ یا شکم ِ ماهی؟ (خودم به خودم می خندد، چه فکرها که نمی کند)
نکند همینی که هستم، هستم؟ نکند همه ی قوه و فعلم همین باشد تا آخر؟
وای نه! می دانم که این طور نیست! یعنی امیدوارم که اینگونه نباشد.
دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام*: هر روز قبل از اینکه با کسی روبه رو شوم، قبل از هر کلامی که سکوت ِ نیم روز خواب را بشکند، قبل از دیدار با دنیایی که دیگر همان دنیای شب ِ قبل نیست و به کلی نو شده، در آینه برای خودم باید مرور کنم این کلمات را... باید بدانم این جمله های ساده را، اگر بخواهم که در این زندگی هر چه واژه ی سخت است بیاموزم... دوستت دارم، بیش و پیش از هر کس ِ دیگری... باورم کن... ثابت می کنم...
هر چه زمان می گذرد و آتشی که بخواهی نخواهی به عمرم زده ام شعله ورتر می شود، بیشتر از قبل می یابم که گم شده ام، که باید یک چیز را در این عالم بیابم، تنها یک چیز، خویشتن ِ خویشم را.
_____________
*فریدون مشیری
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:58  توسط زهرا
|
با توام ای فریبنده!
ای دل !
سراب بودی تو و من چه ساده بودم که گمان بردم مرا سیراب خواهی کرد. شاید از فرط ِ تشنگی بود که اینچنین فریب خوردم!
نمی
دانم چه حکمت است که تا دلبسته می شوی، ابر و باد و مه و خورشید و فلک در
کار می شوند که زبانِ اعتراف ِ تو رابگشایند تا نه یک بار و به یک زبان که
به هزار زبان و صد بار بگویی: خود غلط بود آنچه می پنداشتم و دست
برداری از آن دلبستگی ِ کذایی!
باری تلخ است دل کندن و خانمان سوز و با این همه رهاترین احساس را پس از کندن ِ دل از هر وابستگی می توان یافت!
...
اما می دانی چیست ای به ظاهر سراب ِ افسونگر!
اندکی که از کوچه ی احساس دور می شوم و در خیالم تو را با تمام ِ دردسرهایی که برایم داشتی تصور می کنم، دگرگون می شوی پیش ِ چشمم...
خوب که می نگرم، سراب نیستی... چشمه ای آن دورترها.
پس
ای که هر چند مرا به آبی که طلب کرده ام سیراب می نکنی اما چنان می جوشی
که با جوششت تشنگی ِ به از هزار بار سیرابی می بخشی ام، بگذار اینگونه خطابت
کنم:
چشمه ی دل!
چشمه ی جوشان ِ دل!
همیشه بجوش
همیشه جاری باش
______________
پ.ن: این پست را به خاطره ی یک دوست نوشتم که سخت دلبسته است اما انگار راهی برای رسیدنش به این دلبستگی نمی یابد، با آرزوی اینکه دل را، نه سراب که چشمه ای بیابد جوشان و سیراب شود در عین ِ تشنگی...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:21  توسط زهرا
|
چندی پیش طوفان ِ شدیدی شد، به بهانه اش پستی داشتم به این مضمون:
طوفان که می شود دلم می لرزد/ از این لرزش خاطرم ناآرام می شود/ می اندیشم به آنچه از باور که ندارم و یا به غلط سالها تسلیمش شده ام...
امروز بعد از شش ماه دوباره طوفان بود...
آسمان رنگ باخته و شاید هم تازه به رنگ و رو آمده بود! مفهوم ِآسمان ِ آبی، درست مثل ِ کوه ِ جیوه، غیر قابل ِتصور می نمود. آخر بد جور به سرخی می زد.
روز بود اما انگار نه انگار...
گم می شدی در تاریکی.
پشت ِ پنجره بودم
مثل ِ همیشه
حیران و متعجب
اما انگار این بار دلم نمی لرزید!
میان ِ من ِ ناآرام ِ آن طوفان و این من ِ آرام ِ حیران، فاصله و توفیر از چه جنس یود!
به راستی نمی دانم...
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 18:46  توسط زهرا
|
خوب شد!
همینو می خواستی!
که سکوتمو با شکستنت بشکنی؟
وای خدای من، چند بار مگه میشه این چینی ِ خرد شده رو بند زد؟
_______
چینی دل که بشکنه، آره خب، درسته که حتی هزار بار می شه بندش زد اما اینو اون موقع نمی شه بهش گفت... یعنی نمی پذیره . حالا اگه تو این حال دست به نوشتن ببری، بسا امور ِمنطقی که می ره زیر ِ سوال...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:2  توسط زهرا
|
ابرها
پس چرا نمی رسید؟
داغ شد دگر زمین ِ این دلم
داغ نه، که سوخته
و تازه خوب بنگرید
کویر هم می شود
اگر که بیش از این
به انتظار و تشنه اش رهاکنید
وای بر دلم
بهار ِ پُر سکوتی اینچنین
ابرها و من
هردومان سکوت کرده ایم
من اگر سکوت می کنم
در کمین ِ لحظه ای برای خوب گفتنم
بهترین ترانه ها که بر لب ِ تو جاری اند
تو دگر چرا سکوت کرده ای؟
باز هم ببار و سر بده
هر سرود ِ گفته و نگفته را
حرفهای تو همه شنیدنیست...
______________
من، برق، باران، ابر، رعد...
چه خوش است با هم بودن
خیس ِ خیس ِ خیس شدم
و باز از سر گرفتم انتظار را...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:1  توسط زهرا
|
دیریست که دور از کودکی ام
اما ببین
چه کودکانه بی قراری می کنم وقتی تو نیستی...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:41  توسط زهرا
|
آسمان می بارد
تو بی تابی، من آشفته
و ما غرق ِندانستن
می گریم بر ندانسته هامان
می دانی که نمی دانیم
همیشه ابر نیست
اکنون اما می بارد...
و چه خوب که می بارد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:25  توسط زهرا
|
{همین امروز، صبحگاه ِ ذهنم}
با قدرت ِ هر چه تمام تر می کوبند این گروهان ِ تازه نفس ِ کهنه کار... یک دو سه چار...
یک دو سه چار...خدا... (بلند و پیاپی )
من... ( آهسته و گاه بلند تر از خدا)
ما... (ترکیب می شودند واژه ها)
هستی، نیستی، وجود...
کیستی تو؟ خودم می پرسد...
در این گیر و دار و سردی ِ صبحگاه، باد در ِگوشم می پیچد که در فضا آکنده ای تو... به نظر درست می گوید... از پی اش می روم، اما کجایم مگر من... چه قدر دورم... می رسم آیا؟
گمشده ام در نهایت ِ پیدایی!
باز می کوبد... چپ دو سه...
م ح ب ب ت ... محب بت... محبت... محبت...؟؟؟
(این یکی به صبحگاه و شب کاری ندارد... هر زمان می کوفد بر این دل ِ ییدل،
فرکانسش بالاس، آن قدر که نمی توان او را شنید... درست مثل ِ فریادِ مورچه ها...)
...ادامه دارد، (تا همیشه...)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 0:27  توسط زهرا
|
گاهی برای شنیده شدن٬ سکوت رساتر از هر فریادست... دیریست بی تاب ِشنیدن ِخویشم...
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:56  توسط زهرا
|